ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٠  

پیشانیِ داغم را به آغوشِ سردِ پنجره میسپارم باز
قلم به دست است و نگاهم به سالیان دور
به عمق خاطرا تِ  کهن باز میجویم
نقش بی‌ نقص دو چشم سیاهت را

امروز بیشتر از دیروز، کمتر از فردا
به گرمای بودنت و هرم نگاهت نیازمندم
امروز به سان کولی ها، شبگرد پیچ‌ و تاب گیسوان توام
امروز به دور از نگاهت بود، دو کبوتر به هم خندیدند
دو نگاه عاشق به هم پیوستند، دو کبوتر با هم به آسمان جستند
امروز بیشتر از دیروز، جای تو اینجا خالیست، نگاه من به سوی آسمان نیست
نگاه من به سوی فردا ایست که در آن تو آشیانه‌ام باشی‌
نگاه من به سوی فردا ایست که حضورت فراتر از رویاست

شب گذشت و خورشید به آسمان خندید
شب گذشت و این سیاهی مرد
تیرگی رفت و نور باقی‌ ماند
جز به عمق سیاه دفتر شعرم که ناپاک است
خورشید دمید و شب گریزان شد

افکار مشوّش به جای خط سیاهی که از قلم ماند
به هیبت اشکی ز چشمِ ترم می‌ریزد
خط سیاه قلم ز جان سفید دفتر پاک میگردد
این لکهٔ بد نام اشک است که میماند

قلم میشکنم،
دفتر سفید باز می‌کنم،
شعرم را از سر مینویسم

آن زمان که تو گرمِ بازی کودکانه ات بودی
من ترا به قصر خیال خود میدیدم
در کنار هر رویایی، نامِ رامِ ترا میدیدم
آن زمان که عروسک‌ها یت را یک به یک شیر می‌دادی
من برق مادرنه چشمت را نیاز کودکانه خود میدیدم

ای کاش معنی‌ عشق را، در کنار دست تو احساس می‌کردم
ای کاش اولین شعرم را، بجای بالش خیس، به پیش چشم مهربان تو میخواندام
ای کاش قبل رفتن، یک بار ترا به کام دل خوب میدیدم
ای کاش...

کجاست آن کودکِ  بازی گوش؟ بهانه کبرا دگر نمیگیرد؟
آفتابه نگاهش آیا، هنوز سوزن است؟
دست‌های کوچکش هنوز آیا به سان روزهای دور پر بار است؟
آیا هنوز شعرهایش را با همان لبخند می‌خواند؟
یا شاید اصلا شعر نمیخواند؟

قطره اشکی به گونه‌ام غلتید
شاید این واپسین بیت این شعر است
قطره اشکی دیگر باز از پسش  آمد
گویا به فرض باطلِ  من می‌خندد



 
انجماد ارادی
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳٩٠  

من از سکوت و سکون تا همیشه بیزارم
من از امتداد بلند خواب شب هراسانم
به من نگو که این سکون نوشتهٔ دست سیاه تقدیر است
نگو که انجماد ارادی یگانه راه گذاشتن ز ترس و تردید است
نگو که ماندن و مردن چه ارمغان دارد،
نگو که کشتن احساس واپسین چارست

بسان قایقی که دگر تابِ طوفان‌اش نیست
ترا ز دور میبینم که به ساحل نشسته یی‌
چه شد آن بادبان بلندت، کجا افتاد؟
به عمق کدام دریا، به زور کدام باد افتاد؟
جای آن مرغان سفید دریایی کدام جغدِ سیاه ترا به ساحل خواند؟


به عمق نگاه تو میبینم، دیوانه یی‌ که به بند زنجیر است
دیو و دد مگر به او چه ارمغان دادند، که چنین به مرگ خویش راضی‌ گشت
لیک، با هر نگاه عاشقانه ام، می‌شنوم به عمق وجودت که میزند به در،
آن دیوانه سر خونین سر مست
و به خود می‌گوید:

 "باز بگشا در این تابوت را، آینه‌یی‌ زندانیست"



 
بازگشت
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳٩٠  

می‌شنوی مرا با همان لبخند همیشگی‌

با همان صدای گرم با همان طنین نگاه

در دیدگان دیگران می‌نگری مرا

چند دقیقه‌ای حرف می‌زنیم

قدری خنده‌ می‌کنیم و بعد

تلفن قطع میشود

 

تو به بستر گرم خود میروی من ناچار

به زندگی‌ سردو راکد خود باز می‌گردم

در عمق آسمان شب تو می جویی

آن چه من به عمق نگاه تو می‌یابم

توان سخن در این میانه به هیچ نمی‌ارزد

افوس مرا نه صبر سکوت است نه نای سخن

به سان شیر پیری، که به استقبال مرگ میرود

تن بی‌ جان خود را به خانه میکشم هر شب

صدای خنده‌های ترا از دور می‌شنوم با مردم

من نیز به احترام تو می‌‌خندم و می‌دانم

به گمانت هنوز لحن صدایم  گرم است

 

 

هفته‌ای می‌گذرد و تو

باز می‌شنوی مرا با همان لبخند همیشگی‌

باز با همان صدای گرم با همان طنین نگاه

در دیدگان دیگران می‌نگری مرا

چند دقیقه‌ای حرف می‌زنیم

قدری خنده‌ می‌کنیم و بعد

تلفن قطع میشود



 
 
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ،۱۳۸۳  

سر خمر می سلامت   

                                شکند اگر سبويی

¤¤

در پهنه دشت رهنوری پيداست

و ندر پی آن قافله گردی پيداست 

فرياد زدم - دوباره ديداری هست؟

در چشم ستاره قطره اشکی پيداست.

 ¤¤

اين يک دو دم که ديدار ممکنست

                               درياب کار ما که نه پيداست کار عمر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

                               بيچاره دل که هيچ نديد از گذار عمر



 
 
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳  

                

شب پر محنت و سرديست

آسمان بی ماه است

               آسمان بی اختر

                          آسمان لرزان است

امروز هزاران کودک , در کلاس درس هجی کردند

                           آسمان بی جان است

امروز کسی مرغ نگاهش را , در گستره آبی , پرواز نداد

امروز کسی پنجره ای را نگشود

روی زيلوی چمن هم حتی ,

                              مرد بی کار به پهلو می خفت

شب پر محنت و سرديست

آسمان می غرد: " آی شما ,

خانه هاتان پر نور , باغهاتان سرسبز

لحظهای بر من آشفته نظر اندازيد

که مرا خورشيديست , نيمه شبها ماهی است

گرچه امشب تيره , هفت صافی وجودم ابريست."

کودکان ترسيدند

و سکوت

بر جهان حاکم شد

عابران در پی سقف , مرغکان در قفس اند

مرد بی کار به بخت خويش , لعنت می کرد

لحظه ای چند گذشت

                    بوی باران آمد !



 
 
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳  

ايدل اندر بند زلفش از پريشانی منال  مرغ زيرک چون بدام افتد تحمل بايدش

امشب برای ۲۰ امين بار بودنم را جشن گرفتيم...همه برای دقايقی شاد

بوديم و من سالهای عمرم را مرور کردم...سالهای  پيشين را...جشن های

گذشته را و آرزوهايم را...نور شمعها به آسانی در تندی نفسم تيره گشت...

و من آرزو کردم اين آخرين آرزوی من باشد...

دل من قاصدک است

                    کوچک و ساده و بی باک و لطيف

نفس گرم تو هم رويايی است

که دل تنگ مرا

آشنای سفری دور کند!



 
 
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۳  

بی عمر زنده ام من و اين عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر؟

اين يک دو دم که مهلت ديدار ممکنست

درياب کار ما که نه پيداست کار عمر . . .

 

بمناسبت ازدواج عشقم با عشقش:

دلم می خواست تک تک ثانيه ها رو با هم باشيم

دونه دونه برگهای سبز درختا رو با هم بشمريم و

ديوونه وار کنار هم بدوييم و عشقمون رو به رخ همه بکشيم

بهت گفتم : دلم می خواد سهم من از بودنت فقط نگاهی باشه

نگاهتو دزديدی .

بهت گفتم : دلم می خواد سهم من از بودنت فقط صدايی باشه

سکوت کردی.

بهت گفتم : دلم می خواد سهم من از بودنت فقط حضوری باشه

رفتی.

و الان می خوام بگم سهم من از تو تمام حسيه که تو وجودمه

تمام خاطراتيه که هرگز نخواهم گذاشت زير خاک فراموشی بره

ميراثيه که رو دلم تا ابد ميمونه.

از ته دلم , از همون جايی که عاشقانه دوست دارم

واست دعا ميکنم

که خوشبخت بشی و به همه آرزو های قشنگت برسی.

دلم می خواد قهقه هاتو بلند و واضح بشنوم

و گرمی نگاهت رو به عشقت از دور دست ها حس کنم

دلم می خواد شهره شهر بشين به عشق ورزيدن

می خوام شور عاشقی رو فرياد بزنين , رساتر از گنجشک ها 

دلم می خواد اون مژگان قشنگت هرگز تر نشه ... مگه از شادی

هميشه يادت باشه :

می خواستم خوشبخت ترينت کنم پس خوشبخت ترين باش

و دو کلمه با دلم:

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب

جمله ميداند خدای حال گردان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعيد

هيچ راهی نيست کانرا نيست پايان غم مخور



 
 
ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳  

برای او که: زپيشم رفت , اما در دلم ماند :

دلم تنگ است و چشمم مانده بر راه

زمانم رفت و صبرم ,

مانده تنها , دلی کز شوق روزی پر در آورد

بسوی تو پريد و بر نيامد

زعشقت بر پرش زنجير کردی ,

سپس او را رها کردی و رفتی ,

صدايت کردم اما حيف دير است

اميد ماندنت ديگر محال است

¤¤

نگارم رفت و من را برد از ياد

به يادش مانده ام تنهای تنها

در عمق خلوتم فرياد کردم

خدا را , عشق را احساس کردم

به ديگر بار نامت را سرودم

که اين زيبا ترين شعر زمان است

بدان گر مانده ام دور از نگاهت

بر آن چشم سياه خيره مانم



 
 
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳  

به من گفتی که هرگه

برای ديدنت بی تاب گشتم

نگاهم را به روی ماه بخشم

به چشمان سياهی خيره مانم

در عمقش , نقش رويت را ببينم

بدانم من , که آن چشم

اگر نه چشم يار است

ز آن چشم سياه , يادگار است

تو اين را گفتی و همچون شهابی

به عمق آسمانها تيره گشتی

نگفتی گر همه چشمان عالم

ز روی بی فروغم رو نهفتند

کجايت من بجويم بار ديگر؟

نگفتی گر که ماهم در شبی سرد

به پشت ابر ها پنهان بماند

نشانی تو را از کی بپرسم؟

¤¤

به دريا شکوه بردم از شب دشت

وز اين عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم خويش

سری ميزد به سنگ و باز می گشت

¤¤

من اينجا سرد سردم ای دل ای دل

جدا از اهل دردم ای دل ای دل

من و رفتن به سوی روشنايی

دعا کن برنگردم ای دل ای دل

 

فريدون مشيری    عليرضا قزوه     نظامی



 
 
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳  

در اين شب پر از غم

در اين تن پر از درد

برای روز رفته

هوای گريه دارم

بروی مدفن عشق

برای آن تب داغ

برای او که رفته

هوای گريه دارم

بزاری و تمنا

برای خوبی او

برای ديدن او

کنم دعا , دعا من

¤¤

اميد بودنت نيز

چو شمع در کف باد

به سوی بی فروغی است

درون من وليکن

غمی فزون نهفته است

که از نگاه يارم , به يادگار دارم

غمی که در وجودم

گداذه ايست بر جان

که از فروغ رويش

دلی چو ماه دارم...



 
 
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳  

اين شعر واسه يکی از دوستای بسيار عزيزمه که من يه خورده تغييرش دادم و براتون می گذارم..کاملش رو تو وبلاگ خودش بعدا براتون می گذارم و البته نوشته های قبليش هم به همين زيباييست..

 

                                    راه موعود همان گمراهيست !!

ساعتی قبل معارف داشتيم    

و هم اکنون کلاس تعطيل است

قصد رفتن کردم

مقصدم آگاهيست

حال آنکه جهت پيدا نيست

نيک می دانم به منزل رفتن

جهت بی خبری آسان است

هر شب جهت خوردن آن شام کهن

چون نکرديم دگر تجربه ها

ره آن خانه تکراری , رفتن ,

بس آسان است

¤ ¤

ترس از جستن راه

ترس از کاری نو

که استاد معارف می گفت:

شايد در دل شب گم بشوی

و ديگر ,

شايد کشف کنی نوری را

که نباشد آن راه.

¤‌‌ ¤

شب شده است ,

هر مغازه جهت خويش چراغی روشن

آتش کولی ها سوزان است . ..

من هنوز قصد رفتن دارم

مقصدم آگاهيست

حال آنکه جهت پيدا نيست.

¤‌ ¤

استاد معارف می گفت:

راه يکيست

نقشه می خواهد و همت جهت پيمودن

نيز می گفت نقشه آنست که فلانی گفته است

و فلانکس از پسش پيمودست . .

من فلانکس را نمی دانم کيست !

و هنوز قصد رفتن دارم . . .

¤‌ ¤

من در اين غربت شب می خواهم ,

به تمام سخنان گوش دهم . .

همه ی راه ها بشناسم ,

بر تن پنجره ها , نقش خورشيد کشم ,

خويش طرح رفتن زنم و نقشه کشم.

 



 
 
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳  

اين شعر واسه روزای نا اميديمه...زياد جدی نگيرينش:

بر دل سنگ تو ای دوست

کدامين تيشه

می تواند ترکی بندازد؟؟

نيک می دانم و گفتند

که از شبنم عشق خاک آدم گل شد!!

اما ,

دريغا که نگفتند

به تاوان کدامين نفرين

خاک انسان از عشق

اين گونه تهی می گردد!

در شگفتم

که به افسون کدامين شيطان

چشمه احساست ,

اين چنين خشک شدست!!

تو به آسانی افتادن برگی

در تندی باد ,

بر دلم چنگ زدی ,

و به آسانی خرد شدن

در قدم رهگذری ,

قصد رفتن کردی!!

کاش می دانستی ,

                                       برگ هم دل دارد



 
 
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۳  

با کدامين باران می شود نقش تو را

از دل خسته خود پاک کنم؟

و کدامين موجود

می تواند اکنون

دردانه گلی را بخورد

که نگاهت , بذر آن را پاشيد

و غمت , با خون جگر آبش داد؟

راستی

امشب , شب ميلاد تو را

در بستر تنهايی خود , جشن می گيرم

و بر مدفن هر خاطره ای

شمع می آويزم...

چه شب پر نوری است..

امشب , شب ميلاد تو است

دوست می دارم

نام زيبای تو را , تاهنگام طلوع

با خود , فرياد زنم



 
 
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳  

به سختی چشمانم را باز می کنم

و تنها چيزی که می يابم تصويريست مبهم

از جايی گنگ...

قلبم آرامتر از هميشه يکی در ميان می تپد

نفس هايم کُند شده است

اما هنوز زنده ام:

اين را از بی رمقی حنجره ای می فهمم که واژه ها را

يک به يک به کام سکوت ميبرد..

بازماندهء احساسم , بر بستر گونه ام لغزيد..

من هنوز زنده ام:

اين را از حرکت کند سينه ام و صدای پای مرگ دريافته ام..

چشمانم بی فروغ تر از هر لحظه ای آمدنت را به انتظار می کشد..

به لمس کردنت , به بويدنت , به ديدنت ,هرچند مبهم و تار ,

نيازمندم

به لحن صدايت , به گرمای بودنت , به خنده هايت در اين سکوت مرگ بار

محتاجم..

من هنوز زنده ام

مرا ببوس

برای اولين و آخرين بار

امشب دور از تو به ناچار در بستر تقدير می خوابم..

طنين پای مرگ را بسيار واضح در چار چوب ذهنم حس می کنم...

و امشب سوار بر قايق سرنوشت

در شبی مه آلود

سفر خواهم کرد...

قلبم تند تر می تپد

نفسم اما کند است...

و تو هنوز نيامده ای...



 
 
ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳  

اميدوارم خوندن اين شعر برای شما سخت تر از تایپش واسه من نباشه:

من قامت بلند تو را در قصيده ای

با نقش قلب سنگ تو , تصوير می کنم

 

 

                                                 قصيده

                                             آبی , خاکستری , سياه

در شبان غم تنهايی خويش ,

عابد چشم سخنگوی توام.

من در اين تاريکی ,

من در اين تيره شبِ جانفرسا ,

زائر ظلمت گيسوی توام.

 

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من ,

گيسوان تو شب بی پايان.

جنگل عطر آلود.

 

شکن ِ گيسوی تو ,

موج دريای خيال.

کاش با زورق انديشه شبی ,

از شطِ گيسوی مواج تو , من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر اين شطِ مواج سياه ,

همه عمر سفر می کردم.

 

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور ,

گيسوان تو در انديشه من ,

گرم رقصی موزون .

 

کاشکی پنجه من ,

در شب گيسوی تو راهی می جست.

 

چشم من , چشمه زاينده اشک ,

گونه ام بستر رود.

کاشکی همچو حبابی بر آب ,

در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود.

 

شب تهی از مهتاب ,

شب تهی از اختر ,

ابر خاکستری بی باران پوشانده ,

آسمان را يکسر.

 

ابر خاکستری بی باران دلگير است ,

وسکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس!

                                         سخت دلگير تر است.

 

شوق باز آمدن سوی توام هست ,

                                  -اما ,

تلخی سرد کدورت در تو ,

پای پوينده راهم بسته؛

ابر خاکستری بی باران ,

راه بر مرغ نگاهم بسته.

 

وای , باران؛

        باران؛

شيشه پنجره را باران شست.

از دل من اما ,

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

آسمان سربی رنگ ,

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

 

می پرد مرغ نگاهم تا دور ,

وای , باران؛

        باران؛

پر مرغان نگاهم را شست.

 

خواب رويای فراموشيهاست!

خواب را دريابم ,

که در آن دولت خاموشيهاست.

من شکوفايی گلهای اميدم را در روياها می بينم ,

و ندايی که به من می گويد:

(( گرچه شب تاريک است

                      دل قوی دار ,

                               سحر نزديک است.))

¤¤ 

دل من ,

خواب پروانه شدن می بيند.

صبحگاهان خورشيد ,

اولين تابش از ديده من ,

شبنم خواب مرا می چيند.

 

آسمانها آبی ,

- پر مرغان صداقت آبی ست -

ديده در آينه صبح تو را می بيند.

 

ازگريبان تو صبح صادق ,

می گشايد پر و بال.

 

تو گل سرخ منی

تو گل ياس منی

تو چنان شبنم پاک سحری ,

       - نه ,

       از آن پاکتری.

تو بهاری؟

    - نه ,

     - بهاران از توست.

از تو می گيرد وام ,

هر بهار اينهمه زيبايی را.

 

هوس باغ و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو!

 

سبزی چشم تو -

                     - دريای خيال.

پلک بگشا که به چشمان تو در يابم باز ,

مزرع سبز تمنايم را.

 

ای تو چشمانت سبز

در من اين سبزی هذيان از توست.

سبزی چشم تو تخديرم کرد.

حاصل مزرعه سوخته برگم از توست.

 

سيل سيال نگاه سبزت ,

همه بنيان وجودم را ويرانه کنان می کاود.

من به چشمان خيال انگيزت معتادم؛

و در اين راه تباه ,

عاقبت هستی خود را دادم.

 

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟

مرغ آبی اينجاست.

¤¤

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!

کاروانهای فرو مانده خواب از چشمت بيرون کن!

باز کن پنجره را!

تو اگر باز کنی پنجره را ,

من نشان خواهم داد ,

به تو زيبايی را.

 

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

که در آن شوکت پيراستگی

چه صفايی دارد

آری از سادگيش ,

چون تراويد مهتاب به شب

مهر از آن می بارد.

 

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به شب جشن عروسی عروسکهای

کودک خواهر خويش؛

که در آن مجلس جشن

صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس.

صحبت از سادگی و کودکی است.

چهره ای نيست عبوس.

 

کودک خواهر من

در شب جشن عروسکهايش می رقصد

کودک خواهر من ,

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز ,

شوکتی می بخشد.

کودک خواهر من نام تو را می داند

نام تو را می خواند!

     - گل قاصدک آيا

       با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟!-

 

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات ,

آب اين رود به سر چشمه نمی گردد باز؛

بهتر آن است که غفلت نکنيم از آغاز.

باز کن پنجره را!-

                    - صبح دميد!.

¤¤

چه شبی بود و چه فرخنده شبی.

آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد.

کودک قلب من اين قصه شاد آور نغز ,

از لبان تو شنيد:

                زندگی رويا نيست.

              زندگی زيبايی ست.

              می توان ,

              بر درختی تهی از بار , زدن پيوندی.

              می توان در دل اين مزرعه خشک و تهی بذری ريخت.

              می توان ,

              از ميان فاصله ها را برداشت.

              دل من با دل تو ,

              هر دو بيزار از اين فاصله هاست.

قصه شيرينی ست.

کودک چشم من از قصه تو می خوابد.

 

قصه نغز تو از غصه تهی ست.

باز هم قصه بگو ,

تا به آرامش دل ,

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.

 

گل به گل , سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند.

رفته ای اينک و هر سبزه ی سبز ,

در تمام دشت سوگواران تو اند.

 

در دلم آرزوی آمدنت می ميرد

رفته ای اينک , اما آيا

باز می گردی؟

چه تمنای محال ,

خندهام می گيرد!

¤¤

چه شبی بود و چه روزی افسوس!

با شبان رازی بود.

روزها شوری داست.

 

ما پرستو را ,

از سر شاخه به بانگ هی , هی ,

می پرانديم در آغوش فضا.

ما قناری ها را ,

از درون قفس سرد رها می کرديم.

 

آرزو می کردم

دشت سرشار ز سر سبزی روياها را

من گمان می کردم ,

دوستی همچون سروی سر سبز ,

چار فصلش همه آراستگی ست.

من چه می دانستم ,

هيبت باد زمستانی هست.

من چه می دانستم ,

سبزه می پژمرد از بی آبی؛

سبزه يخ می زند از سردی دی.

 

من چه می دانستنم ,

دل هر کس دا نيست

قلبها , ز آهن و سنگ

قلبها , بی خر از عاطفه اند.

 

از دلم رُست گياهی سر سبز ,

سر برآورد ,درختی شد ,نيرو بگرفت.

برگ بر گردون سود.

 

اين گياه سر سبز.

اين برآورده درخت اندوه ,

حاصل مهر تو بود

چه روياهايی!

که تبه گشت و گذشت.

و چه پيوند صميميتها ,

که به آسانی يک رشته گسست.

چه اميدی , چه اميد؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد.

 

دل من می سوزد ,

که قناریها را  پر بستند.

که پر پاک پرستو ها را بشکستند.

و کبوتر ها را

       -آه کبوتر ها را...

و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد

 

در ميان من و تو فاصله هاست.

گاه می انديشم ,

- می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!

 

تو توانايی بخشش داری.

دستهای تو توانايی آن را دارد؛

- که مرا ,

زندگانی بخشد.

چشمهای تو به من آرامش می بخشد.

                    و تو چون مصرع شعری زيبا ,

                 سطر بر جسته ای از زندگی من هستی.

دفتر عمر مرا ,

با وجود تو شکوهی ديگر ,

رونقی ديگر هست.

 

می توانی تو به من ,

زندگانی بخشی ,

يا بگيری از من ,

آنچه را می بخشی

¤¤

من به بی سامانی ,

باد را می مانم

من به سر گردانی ,

ابر را می مانم.

 

من به آراستگی خنديدم .

من ژوليده به آراستگی خنديدم.

- سنگ طفلی , اما؛

خواب نو شين کبوتر ها را در لانه می آشفت.

 

قصه بی سرو سامانی من ,

باد با برگ درختان می گفت.

باد با من می گفت:

      چه تهيدستی , مَرد!

ابر باور می کرد.

¤¤

من در آئينه رخ خود را ديدم

و به تو حق دادم.

 

آه می بينم , می بينم

تو به اندازه تنهايی من خوشبختی

من به اندازه زيبايی تو غمگينم

 

چه اميد عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

                           - هيچ.

من چه دارم که سزاوار تو؟

                          -هيچ.

تو همه هستی من  ,

تو همه زندگی من هستی.

تو چه داری؟

                  -همه چيز.

تو چه کم داری؟

                  -هيچ.

¤¤

بی تو فهميدم ,

چون چناران کهن

از درون تلخی واريزم را.

کاهش جان من اين شعر من است.

 

آرزو می کردم ,

که تو خواننده شعرم باشی.

                   -راستی شعر مرا می خوانی؟-

نه دريغا هرگز  ,

باورم نيست که خواننده شعرم باشی.

                  -کاشکی شعر مرا می خواندی!-

¤¤

بی تو سرگردانتر , از پژواکم

                        - در کوه

گرد بادی در دشت ,

برگ پاييزی , در پنجه باد.

 

بی تو , سرگردانتر ,

                    از نسيم سحرم

از نسيم ِ سحر ِ بی سامان

از نسيم ِ سحر ِ بی سامان

 

                          بی تو - اشکم ,

                                           دردم ,

                                                 آهم.

آشيان برده ز ياد

مرغ در مانده به شب گمراهم.

 

بی تو خاکستر سردم , خاموش ,

نتپد ديگر در سينه من , دل با شوق ,

نه مرا بر لب , بانگ شادی ,

                   - نه خروش

بی تو درد و دهشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنياد ,

و اندر اين دوره بيداد گری ها هر دم

کاستن ,

       کاهيدن ,

           کاهش جانم ,

                         کم

                              کم.

چه کسی خواهد ديد ,

مُردنم را با تو؟

بی تو مُردم ,  مُردم.

 

گاه می انديشم , 

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی , روی تو را

کاشکی می ديدم.

 

شانه بالا زدنت را , 

                  - بی قيد -

و تکان دادن دستت که , 

                 - مهم نيست زياد-

و تکان دادن سر را که , 

                 - عجيب! عقبت مرد؟

                          -افسوس!

-کاشکی می ديدم!.

 

من به خود می گويم:

            (( چه کسی باور کرد.

                          جنگل جان مرا

                                       آتش عشق تو خاکستر کرد؟ ))

باد , ای کولی باد!

تو هوا را به سموم نفست آلودی

و تو بيرحمانه , 

شاخ پر برگ درختان را عريان کردی.

 

کولی باد! چرا زوز کشان ,

همچنان اسبی يگسسته عنان , 

سم فرو کوبان بر خاک , گذشتی همه جا؟

 

تو غباری که بر انگيزاندی , 

سخت افزون می کرد

تيرگی را در شهر.

 

کولی باد ِ پريشاندلِ  آشفته صفت!

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب!

تو به من می گفتی:

   -صبح ِ پاييز تو , ناميمون بود!

من سفر می کردم , 

و به هنگام غروب؛

ياد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح , 

دل من پر خون بود

¤¤

در من اينک کوهی , 

سر برافراشته از ايمانست.

 

من به هنگام شکوفايی گاها در دشت , 

باز بر می گردم

و صدا می زنم:

          (( آی!

              باز کن پنجره ها را , 

              باز کن پنجره ها را -

                                       - در بگشا!

              که بهاران آمد!

              که شکفته گل سرخ

               به گلستان آمد! ))

سبز برگان در ختانِ همه دنيا را , 

نشمرديم هنوز.

 

من صدا می زنم:

           (( آی

              باز کن پنجره , باز آمده ام.

              من پس از رفتن ها ,  رفتن ها؛

              با چه شور و شتاب , 

              در دلم شوق تو ,  باز آمده ام.))

 

داستانها دارم , 

از دياران که سفر کردم و رفتم بی تو.

از دياران که گذر کردم و رفتم بی تو , 

بی تو می رفتم , می رفتم , تنها , تنها.

و صبوری مرا , 

کوه تحسيم می کرد.

         من اگر سوی تو بر می گردم

       دست من خالی نيست.

       کاروانهای محبت با خويش

       ارمغان آوردم.

من به هنگام شکوفايی گلها در دشت , 

باز می گردم , 

             تو به من می خندی

من صدا می زنم:

          (( آی!

                  باز کن پنجره را , ))

- پنجره را می بندی!

¤¤

با من اکنون چه نشستنها , خاموشيها , 

با تو اکنون چه فراموشيهاست.

 

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد!

من اگر ما نشوم , تنهايم

تو اگر ما نشوی , خويشتنی

 

از کجا که من و تو

شور يکپارچگی را در شرق

باز بر پا نکنيم

 

از کجا که من و تو

مشت رسوايان را وا نکنيم.

 

من اگربرخيزم

تو اگر بر خيزی

همه بر می خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشينی

چه کسی بر خيزد؟

چه کسی با دشمن بستيزد؟

چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن

                                   در آويزد

 

دشتها نام تو را می گويند.

کوهها شعر مرا می خوانند.

 

کوه بايد شد و ماند , 

رود بايد شد و رفت , 

دشت بايد شد و خواند.

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست؟

در تو اين قصه پرهيز - که چه؟

در من اين شعله عصيان نياز , 

در تو دمسردی پاييز - که چه؟

 

حرف را بايد زد!

درد را بايد گفت!

 

سخن از مهر من و جور تو نيست.

سخن از

متلاشی شدن دوستی است , 

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

آشنايی با شور؟

و جدايی با درد؟

و نشستن در بهت و فراموشی-

                                        - يا غرق غرور؟!

سينه ام آينه ايست , 

با غباری از غم.

تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار. 

 

آشيان تهی دست مرا , 

مرغ دستان تو پر می سازند.

آه مگذار , که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد.

آه مگذار که مرغان سپيد دستت ,

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.

 

من چه می گويم , آه ....

با تو اکنون چه فراموشیها؛

با من اکنون چه نشستنها ,  خاموشيهاست.

 

تو مپندار که خاموشی من , 

هست برهانِ فراموشی من.

 

من اگر برخيزم

تو اگر بر خيزی

همه بر می خيزند

دومنظومه:حميد مصدق                                                                   دی۱۳۴۳



 
 
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳  

تقديم به دوستی که برای رفتن عجله داشت و رنگ احساسم را هرگز نديد:

بنشين ,مرو ,چه غم که شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد بروی ما

بنشين , ببين که دختر خورشيد - صبحگاه -

حسرت خود ز روشنی آرزوی ما

بنشين , مرو , هنوز بکامت نديده ام.

بنشين , مرو , هنوز کلامی نگفته ايم.

بنشين , مرو , چه غم که شب از نيمه رفته است.

بنشين , که با خيال تو , شبها نخفته ام.

بنشين , مرو , که در دل شب , در پناه ماه ,

خوشتر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نيست.

بنشين و جاودانه به آزار من مکوش ,

يک دم کنار دوست نشستن گناه نيست

بنشين , مرو , حکايت (( وقت دگر)) مگوی !

شايد نماند فر صت ديدار ديگری....

بنشين , مرو , صفای تمنای من ببين.

امشب چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين , مرو , مرو که نه هنگام رفتن است....

اينک تو رفته ای و من از راه های دور

می بينمت به بستر خود برده ای پناه

می بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

می بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

در مانده ای به ظلمت انديشه های تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر- پريده رنگ-

با خويش به خلوت دل می کنی ستيز...

تقديم به سحری که آمدنش را انتظار می کشيدم:

شب سرديست و من افسرده

           راه دوريست و پايی خسته

                          تيرگی هست و چراغی مرده

                                        می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سايه ای از سر ديوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها....

فکر تاريکی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه آغاز کند پنهانی..

نيست رنگی که بگويد با من

            اندکی صبر سحر نزديک است..

                         هر دم اين بانگ برارم از دل

                                      ((وای اين شب چقدر تاريک است))

خنده ای کو که به دل انگيزد

صخره ای کو که بدان آويزم

ديگران را هم غمی هست به دل

غم من ليک غمی غمناک است

 هر دم اين بانگ برارم از دل

((وای اين شب چقدر تاريک است))

اندکی صبر سحر نزديک است..

                                                  *********************

خيلی دوست دارم بمونی اما اگه رفتی ديگه ناراحت نمی شم..

خيلی دوست دارم لبخندت رو ببينم اما اگه اخم کردی ديگه ناراحت نمی شم..

هزار بار بهت گفتم دوست دارم..اگه نشنيدی ...حتما من بلد نبودم بگم...

دوست داشتم آسمون من باشی...اگه نخواستی.. اگه نفهميدی

اصلا ناراحت نمی شم..

دوستی دارم که می گه:

تمام ثانيه هايم را آموختم كه :

دوست بدارم

كه مهربان باشم ... كه عشق بورزم .

تمام ثانيه هايم را آموختم كه :

تمام ثروت ها ، تمام شادي ها ، تمام نعمتهاي دنيا ، بي دوست ، به پشيزي نمي ارزد

تمام ثانيه ها يم را آموختم كه :

بزرگترين موهيت الهي ، اين است كه :

كسي را دوست داشته باشي و كسي ،  دوستت داشته باشد

آري

دوست داشته باشي و دوستت بدارند

و معبود مهربانم را سپاس بي حد و منتها كه مرا از اين شيرين ترين ، موهبتش محروم نساخت ...

می بينی من اصلا ناراحت نيستم...من به نيمی از بزرگترين موهبت هم قناعت دارم...



 
 
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۳  

بر بی کران دريا

می زيست پرنده ای شيدا

گرچه جثه اش نه به آسمان می رفت

اما ,

دوست می داشت , دريا ,اين وحشی زيبا را

با خشم و طوفانش نمی جنگيد

وز موج و گردابش نمی ترسيد

زان روز که او ديد غروب دريا را

آن عشق آسمانيش به آسمان را

ماندنی شد و فصل رفتن را ز خاطر برد

....

گرچه سردش بود اما

آرزويی آتشين در قلب گرمش می نمود

جلوه دريا هنگام طلوع

آری آخرين رويای او

اما چه سود...

آسمان آکنده از ابر

دريا بی رمغ

واژه ها در بند خاموشی

و مهر گوشه ای جان می سپرد

آتش آن آرزو هم

نم نمک خاموش شد..... 

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم،

پيش از آنكه پرده فرو بيفتد،

پيش از پژمردن آخرين گل،

بر آنم كه زندگي كنم،

بر آنم كه عشق بورزم،

بر آنم كه باشم،

در اين جهان ظلماني، در اين روزگار سرشار از فجايع، در اين دنياي پر از كينه،

نزد كساني كه نيازمند منند،

نزد كساني كه نيازمند ايشانم،

كساني كه ستايش انگيزند،

تا دريابم، شگفتي كنم، باز شناسم،

كه ام، كه مي‌توانم باشم، كه مي‌خواهم باشم

تا روزها بي ثمر نماند، ساعت‌ها جان يابد، لحظه‌ها گرانبار شود،

هنگامي كه مي‌خندم، هنگامي كه مي‌گريم، هنگامي كه لب فرو مي‌بندم،

در سفرم به سوي تو، به سوي خود، به سوي خدا،

كه راهي است ناشناخته، پر خار، ناهموار

راهي كه باري در آن گام مي‌گذارم،

كه قدم نهاده‌ام و

سر بازگشت ندارم،

بي آنكه ديده باشم شكوفايي گل‌ها را،

بي آنكه شنيده باشم خروش رودها را،

بي آنكه به شگفت در آيم از زيبايي حيات.

اكنون مرگ مي‌تواند فراز آيد،

اكنون مي‌توانم به راه افتم،

اكنون مي‌توانم بگويم كه زندگي كرده‌ام.



 
 
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳  

واقعا ديگه خسته شدم از اين همه دورويی از اين همه دروغ آخه چرا؟؟وقتی به راحتی ميتونيم با راستی با يک رنگی زندگی رو رنگ بديم دروغ چرا؟؟دلم خيلی پره از همه اون آدمهايی که تو زندگيم اومدن و خيلی زود رفتن...از همه اون آدمهايی که احساسم رو به چشمانم نخوندن و رفتن...ديگه خسته شدم...دوست دارم دور بشم از تمام آدمها از تمام بدی ها از تمام ديوار هايی که دورمون کشيدن...اينجا جای من نيست...کاش می شد يه سياره کوچيک داشتم که توش دوتا آتشفشان بود يکيشون خواب بود و اون يکی بعضی موقع ها دود می داد...کاش می شد يه گل سرخ تو سيارم داشتم...اگه خار هم داشت اشکالی نداره...اونوقت هرگز دلم برای زمين تنگ نميشد!!!برای اين آدمها...آهای شما ها بياين سهم من از زمين مال شما...آهای تويی که جاتو تنگ کردم خوشحال باش که زياد نمی مونم...تويی که ميگی دوستم داری بعد از اينکه رفتم می تونی تو بغل يکی ديگه از بی معرفتی من بگی و اونم سرشو تکون بده و بگه: عجب آدمهای سنگ دلی پيدا ميشه!!!!می تونی همو نجا بهش  قول بدی که حتا اگر بره دروازه قلبم را بروی کسی باز نخواهی کرد...می تونی همون حرفهايی رو که به من گفتی هزار بار ديگه به هزار نفر ديگه بگی..ديگه برام مهم نيست...خيلی وقته به تنهايی عادت کردم...هرگز دوستی نداشتم که با دردهام ناراحت بشه و با خندهام بخنده...از بس دست و پا زدم خسته شدم...شايد بهتر باشه تسليم بشم ...و تو ای دوست من که نوشته های منرو ميخونی...شايد الان نزديک ترين شخص به من تو باشی تو اين دنيای مجازی که همه جرات حرف زدن دارن...نمی خواستم غمهام رو با کسی قسمت کنم ولی خوب نشد ديگه...بعضی موقعها آدم جز غم چيزی نداره که قسمت کنه...



 
 
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳  

باز کن پنجره ها را که نسيم

روز ميلاد اقاقی ها را

جشن ميگيرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها بر گشتند

و طراوت را فرياد زدند

کوچه يک پارچه آواز شدست

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

باز کن پنجره ها را ای دوست

هيچ يادت هست؟

توی تاريکی شبهای بلند

سيلی سرما با تاک چه کرد؟

با سرو سينه گلهای سپيد

نيمه شب باد غضب ناک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

حاليا معجزه باران را باور کن

وسخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم....

که در اين کوچه تنگ

با همين دست تهی

روز ميلاد اقاقی را جشن می گيرد!

خاک جان يافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اينهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ....

               و بهاران را باور کن...

       *‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌**‌*‌*‌*‌*******************************

روز روز جديديست....سال سال نويی ست ...امسال را بايد با دستها مان ساخت...امسال را بايد کاشت...پايش عرق زحمت ريخت....کود عشق پايش رييخت...امسال را بايد از تقويم دل خواند برگهايش را دانه بايد با دوستی رنگ بخشيد...امسال را بايد غنيمت شمريم....که در اين دار فنا...لحظه ها می گذرند...گذری بی برگشت...توری را بايد در امسال گستراند و فرصت ها را دانه دانه صيد کرد....



 
 
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢  

رواياتی کوتاه از زندگی من:

      پيرمردی را کنار چهارراهی ديدم که بانگ برآورده بود و شعر می

خواند...پيرمرد  بيچاره, به يقين ديوانه بود...چند لحظهای به شعرش گوش

دادم...به اينجا رسيده بود : عاقل مباش که غم ديوانگان خوری...ديوانه باش

که عاقلان غمت خورند!!!!!

         

     اولين باری که احساسم را دانستی ترس را در چشمانت ديدم...و نيز

مهری را که در پشت غرور پنهان شده بود...ياد داری؟؟ از من پرسيدی:اگر

بدانی که در قلبم  مهری به تو ندارم چه خواهی کرد؟؟؟گفتم:پای در دامن

اندوه خواهم کشيد ولی ديوانه نخواهم شد...پرسيدی:اگر بدانی که دوستت

دارم و من نيز به مهر تو زنده ام  آنگاه چه خواهی کرد؟ با ناباوری گفتم:

نمی دانم ..شايد گريه کنم...و تو گفتی: پس وقت آن است که دلی سير

بگريی!!!

 

  پيرزنی در محله ما بود که غروب ها را به تماشای عابران میگذراند...چهره

نورانی داشت... نامش فاطمه بود...چادر گل گلی اش مرا بياد مادر بزرگم

می انداخت ...هميشه بر روی  صندليی می نشست که با مقوا تزيين شده

بود و اغلب چند دقيقه ای با هم حرف  می زديم...ديروز کلاس محاسبات

داشتم و بسيار ديرم شده بود....در فکر بهانه ای بودم تا بدون اينکه

پيرزن برنجد به راهم ادامه بدم... جالب بود برای اولين بار پيرزن نبود و

صندلی خالی بر جای مانده بود ... خوشحال شدم و آن روز به موقع

رسيدم...امروز کوچه ما پر بود از آگهی ترحيم آن پيرزن...ای کاش آنروز....



 
← صفحه بعد