اميدوارم خوندن اين شعر برای شما سخت تر از تایپش واسه من نباشه:
من قامت بلند تو را در قصيده ای
با نقش قلب سنگ تو , تصوير می کنم
قصيده
آبی , خاکستری , سياه
در شبان غم تنهايی خويش ,
عابد چشم سخنگوی توام.
من در اين تاريکی ,
من در اين تيره شبِ جانفرسا ,
زائر ظلمت گيسوی توام.
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من ,
گيسوان تو شب بی پايان.
جنگل عطر آلود.
شکن ِ گيسوی تو ,
موج دريای خيال.
کاش با زورق انديشه شبی ,
از شطِ گيسوی مواج تو , من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر اين شطِ مواج سياه ,
همه عمر سفر می کردم.
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور ,
گيسوان تو در انديشه من ,
گرم رقصی موزون .
کاشکی پنجه من ,
در شب گيسوی تو راهی می جست.
چشم من , چشمه زاينده اشک ,
گونه ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب ,
در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود.
شب تهی از مهتاب ,
شب تهی از اختر ,
ابر خاکستری بی باران پوشانده ,
آسمان را يکسر.
ابر خاکستری بی باران دلگير است ,
وسکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس!
سخت دلگير تر است.
شوق باز آمدن سوی توام هست ,
-اما ,
تلخی سرد کدورت در تو ,
پای پوينده راهم بسته؛
ابر خاکستری بی باران ,
راه بر مرغ نگاهم بسته.
وای , باران؛
باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما ,
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ,
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور ,
وای , باران؛
باران؛
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رويای فراموشيهاست!
خواب را دريابم ,
که در آن دولت خاموشيهاست.
من شکوفايی گلهای اميدم را در روياها می بينم ,
و ندايی که به من می گويد:
(( گرچه شب تاريک است
دل قوی دار ,
سحر نزديک است.))
¤¤
دل من ,
خواب پروانه شدن می بيند.
صبحگاهان خورشيد ,
اولين تابش از ديده من ,
شبنم خواب مرا می چيند.
آسمانها آبی ,
- پر مرغان صداقت آبی ست -
ديده در آينه صبح تو را می بيند.
ازگريبان تو صبح صادق ,
می گشايد پر و بال.
تو گل سرخ منی
تو گل ياس منی
تو چنان شبنم پاک سحری ,
- نه ,
از آن پاکتری.
تو بهاری؟
- نه ,
- بهاران از توست.
از تو می گيرد وام ,
هر بهار اينهمه زيبايی را.
هوس باغ و بهارانم نيست
ای بهين باغ و بهارانم تو!
سبزی چشم تو -
- دريای خيال.
پلک بگشا که به چشمان تو در يابم باز ,
مزرع سبز تمنايم را.
ای تو چشمانت سبز
در من اين سبزی هذيان از توست.
سبزی چشم تو تخديرم کرد.
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست.
سيل سيال نگاه سبزت ,
همه بنيان وجودم را ويرانه کنان می کاود.
من به چشمان خيال انگيزت معتادم؛
و در اين راه تباه ,
عاقبت هستی خود را دادم.
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟
مرغ آبی اينجاست.
¤¤
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرو مانده خواب از چشمت بيرون کن!
باز کن پنجره را!
تو اگر باز کنی پنجره را ,
من نشان خواهم داد ,
به تو زيبايی را.
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
که در آن شوکت پيراستگی
چه صفايی دارد
آری از سادگيش ,
چون تراويد مهتاب به شب
مهر از آن می بارد.
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد؛
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خويش؛
که در آن مجلس جشن
صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس.
صحبت از سادگی و کودکی است.
چهره ای نيست عبوس.
کودک خواهر من
در شب جشن عروسکهايش می رقصد
کودک خواهر من ,
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز ,
شوکتی می بخشد.
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند!
- گل قاصدک آيا
با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟!-
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات ,
آب اين رود به سر چشمه نمی گردد باز؛
بهتر آن است که غفلت نکنيم از آغاز.
باز کن پنجره را!-
- صبح دميد!.
¤¤
چه شبی بود و چه فرخنده شبی.
آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد.
کودک قلب من اين قصه شاد آور نغز ,
از لبان تو شنيد:
زندگی رويا نيست.
زندگی زيبايی ست.
می توان ,
بر درختی تهی از بار , زدن پيوندی.
می توان در دل اين مزرعه خشک و تهی بذری ريخت.
می توان ,
از ميان فاصله ها را برداشت.
دل من با دل تو ,
هر دو بيزار از اين فاصله هاست.
قصه شيرينی ست.
کودک چشم من از قصه تو می خوابد.
قصه نغز تو از غصه تهی ست.
باز هم قصه بگو ,
تا به آرامش دل ,
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.
گل به گل , سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند.
رفته ای اينک و هر سبزه ی سبز ,
در تمام دشت سوگواران تو اند.
در دلم آرزوی آمدنت می ميرد
رفته ای اينک , اما آيا
باز می گردی؟
چه تمنای محال ,
خندهام می گيرد!
¤¤
چه شبی بود و چه روزی افسوس!
با شبان رازی بود.
روزها شوری داست.
ما پرستو را ,
از سر شاخه به بانگ هی , هی ,
می پرانديم در آغوش فضا.
ما قناری ها را ,
از درون قفس سرد رها می کرديم.
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سر سبزی روياها را
من گمان می کردم ,
دوستی همچون سروی سر سبز ,
چار فصلش همه آراستگی ست.
من چه می دانستم ,
هيبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم ,
سبزه می پژمرد از بی آبی؛
سبزه يخ می زند از سردی دی.
من چه می دانستنم ,
دل هر کس دا نيست
قلبها , ز آهن و سنگ
قلبها , بی خر از عاطفه اند.
از دلم رُست گياهی سر سبز ,
سر برآورد ,درختی شد ,نيرو بگرفت.
برگ بر گردون سود.
اين گياه سر سبز.
اين برآورده درخت اندوه ,
حاصل مهر تو بود
چه روياهايی!
که تبه گشت و گذشت.
و چه پيوند صميميتها ,
که به آسانی يک رشته گسست.
چه اميدی , چه اميد؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد.
دل من می سوزد ,
که قناریها را پر بستند.
که پر پاک پرستو ها را بشکستند.
و کبوتر ها را
-آه کبوتر ها را...
و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه می انديشم ,
- می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!
تو توانايی بخشش داری.
دستهای تو توانايی آن را دارد؛
- که مرا ,
زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من آرامش می بخشد.
و تو چون مصرع شعری زيبا ,
سطر بر جسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا ,
با وجود تو شکوهی ديگر ,
رونقی ديگر هست.
می توانی تو به من ,
زندگانی بخشی ,
يا بگيری از من ,
آنچه را می بخشی
¤¤
من به بی سامانی ,
باد را می مانم
من به سر گردانی ,
ابر را می مانم.
من به آراستگی خنديدم .
من ژوليده به آراستگی خنديدم.
- سنگ طفلی , اما؛
خواب نو شين کبوتر ها را در لانه می آشفت.
قصه بی سرو سامانی من ,
باد با برگ درختان می گفت.
باد با من می گفت:
چه تهيدستی , مَرد!
ابر باور می کرد.
¤¤
من در آئينه رخ خود را ديدم
و به تو حق دادم.
آه می بينم , می بينم
تو به اندازه تنهايی من خوشبختی
من به اندازه زيبايی تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
- هيچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟
-هيچ.
تو همه هستی من ,
تو همه زندگی من هستی.
تو چه داری؟
-همه چيز.
تو چه کم داری؟
-هيچ.
¤¤
بی تو فهميدم ,
چون چناران کهن
از درون تلخی واريزم را.
کاهش جان من اين شعر من است.
آرزو می کردم ,
که تو خواننده شعرم باشی.
-راستی شعر مرا می خوانی؟-
نه دريغا هرگز ,
باورم نيست که خواننده شعرم باشی.
-کاشکی شعر مرا می خواندی!-
¤¤
بی تو سرگردانتر , از پژواکم
- در کوه
گرد بادی در دشت ,
برگ پاييزی , در پنجه باد.
بی تو , سرگردانتر ,
از نسيم سحرم
از نسيم ِ سحر ِ بی سامان
از نسيم ِ سحر ِ بی سامان
بی تو - اشکم ,
دردم ,
آهم.
آشيان برده ز ياد
مرغ در مانده به شب گمراهم.
بی تو خاکستر سردم , خاموش ,
نتپد ديگر در سينه من , دل با شوق ,
نه مرا بر لب , بانگ شادی ,
- نه خروش
بی تو درد و دهشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنياد ,
و اندر اين دوره بيداد گری ها هر دم
کاستن ,
کاهيدن ,
کاهش جانم ,
کم
کم.
چه کسی خواهد ديد ,
مُردنم را با تو؟
بی تو مُردم , مُردم.
گاه می انديشم ,
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی , روی تو را
کاشکی می ديدم.
شانه بالا زدنت را ,
- بی قيد -
و تکان دادن دستت که ,
- مهم نيست زياد-
و تکان دادن سر را که ,
- عجيب! عقبت مرد؟
-افسوس!
-کاشکی می ديدم!.
من به خود می گويم:
(( چه کسی باور کرد.
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟ ))
باد , ای کولی باد!
تو هوا را به سموم نفست آلودی
و تو بيرحمانه ,
شاخ پر برگ درختان را عريان کردی.
کولی باد! چرا زوز کشان ,
همچنان اسبی يگسسته عنان ,
سم فرو کوبان بر خاک , گذشتی همه جا؟
تو غباری که بر انگيزاندی ,
سخت افزون می کرد
تيرگی را در شهر.
کولی باد ِ پريشاندلِ آشفته صفت!
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب!
تو به من می گفتی:
-صبح ِ پاييز تو , ناميمون بود!
من سفر می کردم ,
و به هنگام غروب؛
ياد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح ,
دل من پر خون بود
¤¤
در من اينک کوهی ,
سر برافراشته از ايمانست.
من به هنگام شکوفايی گاها در دشت ,
باز بر می گردم
و صدا می زنم:
(( آی!
باز کن پنجره ها را ,
باز کن پنجره ها را -
- در بگشا!
که بهاران آمد!
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد! ))
سبز برگان در ختانِ همه دنيا را ,
نشمرديم هنوز.
من صدا می زنم:
(( آی
باز کن پنجره , باز آمده ام.
من پس از رفتن ها , رفتن ها؛
با چه شور و شتاب ,
در دلم شوق تو , باز آمده ام.))
داستانها دارم ,
از دياران که سفر کردم و رفتم بی تو.
از دياران که گذر کردم و رفتم بی تو ,
بی تو می رفتم , می رفتم , تنها , تنها.
و صبوری مرا ,
کوه تحسيم می کرد.
من اگر سوی تو بر می گردم
دست من خالی نيست.
کاروانهای محبت با خويش
ارمغان آوردم.
من به هنگام شکوفايی گلها در دشت ,
باز می گردم ,
تو به من می خندی
من صدا می زنم:
(( آی!
باز کن پنجره را , ))
- پنجره را می بندی!
¤¤
با من اکنون چه نشستنها , خاموشيها ,
با تو اکنون چه فراموشيهاست.
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد!
من اگر ما نشوم , تنهايم
تو اگر ما نشوی , خويشتنی
از کجا که من و تو
شور يکپارچگی را در شرق
باز بر پا نکنيم
از کجا که من و تو
مشت رسوايان را وا نکنيم.
من اگربرخيزم
تو اگر بر خيزی
همه بر می خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينی
چه کسی بر خيزد؟
چه کسی با دشمن بستيزد؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن
در آويزد
دشتها نام تو را می گويند.
کوهها شعر مرا می خوانند.
کوه بايد شد و ماند ,
رود بايد شد و رفت ,
دشت بايد شد و خواند.
در من اين جلوه اندوه ز چيست؟
در تو اين قصه پرهيز - که چه؟
در من اين شعله عصيان نياز ,
در تو دمسردی پاييز - که چه؟
حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست.
سخن از
متلاشی شدن دوستی است ,
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايی با شور؟
و جدايی با درد؟
و نشستن در بهت و فراموشی-
- يا غرق غرور؟!
سينه ام آينه ايست ,
با غباری از غم.
تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار.
آشيان تهی دست مرا ,
مرغ دستان تو پر می سازند.
آه مگذار , که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد.
آه مگذار که مرغان سپيد دستت ,
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.
من چه می گويم , آه ....
با تو اکنون چه فراموشیها؛
با من اکنون چه نشستنها , خاموشيهاست.
تو مپندار که خاموشی من ,
هست برهانِ فراموشی من.
من اگر برخيزم
تو اگر بر خيزی
همه بر می خيزند
دومنظومه:حميد مصدق دی۱۳۴۳